تبليغاتX
بچه ایرونی
 

                                                   

اولین بار چه کسی نام تو را بر زبان آورد؟
چه کسی تو را صدا کرد و اولین پنجره را با نسیم نفسهای تو آشنا کرد؟
کدام شاعر اولین بار تو را سرود؟اولین بار کدام چشم تو را دید؟
کدام تشنه تو را نوشید؟صدای تو در گوش چه کسی پیچید؟
اولین بار در قلب چه کسی درخشیدی؟اولین لبخندت را به چه کسی بخشیدی؟
اگر عشق با من یار باشد، لحظه ای در نام تو توقف می کنم. باید در باغ نام تو بایستم و دنیا را پشت سر بگذارم.
با نام تو می توان از نردبان باران بالا رفت و کنار ماه کلبه ای ساخت.
اگر عشق با من یار باشد،می توانم باز مهربان باشم.
تپشهای قلبم باز می تواند شنیدنی باشد و چشمهایم باز می توانند برایت قصه بگویند...!!؟؟؟


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:26  توسط سارا  | 
مادرم پنجره را دوست نداشت
با وجودي که بهار
از همين پنجره مي آمد و مهمان دل ما مي شد

با وجودي که همين پنجره بود
که به ما مژده ي باز آمدن چلچله ها را مي داد.
مادرم پنجره را دوست نداشت
مادرم مي ترسيد
که لحاف ،نيمه شب از روي تن کوچک من پس برود
يا که وقتي باران مي بارد
گوشه قالي ما تر بشود
هر زمستان سرما
روي پيشاني مادر خطي از غم مي کاشت
پنجره شيشه نداشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 9:19  توسط فرشيد  | 

موسيقي نشان دهنده شخصيت افراد           

يك تحقيق نشان داد علاقه به انواع موسيقي نشان دهنده شخصيت افراد است . به گزارش پايگاه اينترنتي عرب آنلاين محققان انگليسي گفتند يك چهارم علاقه مندان به موسيقي كلاسيك به استعمال دخانيات علاقه مندند . ادريان نورث از دانشگاه انگليسي ليسسيتر گفت : بين علاقه به موسيقي و شيوه زندگي افراد ارتباط ناگسستني وجود دارد . كساني كه به سبك موسيقي هيپ هاپ و رقص علاقه دارند كم دين اند و درجه آگاهي آنان از محيط اطراف خود بسيار اندك است . پنجاه درصد اين افران نيز اقرار كردند زماني در زندگي خود جنايتي انجام دادند . دوستداران موسيقي آرام نيز كمتر نوشيدني الكلي مي خورند و در فعاليت هاي خير خواهانه و عام المنعفه شركت مي كنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 8:53  توسط سعید  | 
 

                                        

باز هم یکی از شبهای بهاری دخترک کنار پنجره نشسته بود و با چشمانی پر اشک آسمان را مینگریست.افکار مغشوش مدتها بود تنهایش نمی گذاشت.آهی از سینه اش برآمد آهی که بارها کشیده بود و به خدای خودش تقدیم کرده بود تا از او بخواهد این درد و رنج را پایان دهد.اما این بار فرق داشت آه از سینه اش خارج شد و به سقف رسید و نگاه دخترک به آن خیره ماند. دیگر نه آسمان دوست داشتنی اش را میدید و نه افکار سیاه عذابش می دادند.تنها آهی بود به شکل آتش که او را می نگریست.سکوت همه جا را فرا گرفت.آه مغموم خیره به جسد بی جان می نگریست و آرزو می کرد می توانست آن موهای پریشان را از صورت دخترک کنار بزند و به چشمانش نگاه کند. مات و مبهوت نمی دانست باید چکار بکند چرا که او حامل پیغامی برای خداوند نبود و آن درد و رنج پایان یافته بود. آه سردرگم به در و دیوار نگاهی انداخت. همه جا پر بود از نوشته هایی که از درد فراق می گفت و نامی که همه آنها را زینتی عجیب بخشیده بود.آواز خوان من!....من!
برقی در چشمانش درخشید.آری! فهمید برای چه از نهانخانه دل آمده است ماموریتش سختتر از مابقی دوستانش بود.او باید پیام عشق را می رساند و انتقامی سخت از مخاطب سنگدل نوشته ها می گرفت. نگاه دیگری به دخترک انداخت و غمگین به سوی آسمان رفت.به اطرافش نگریست نمی دانست از کجا شروع کند.به کدام سو برود و کدام خانه را بگردد.ناگاه صدایی او را متوجه خود ساخت.با خود گفت:
-من این صدا را آن زمان که در صف هم قطارانم محبوس زندانبانمان بودیم و آرزوی آزادی را در سر می پروراندیم شنیده ام.
در پی صدا رفت. رفت و رفت تا صدا نزدیک و نزدیکتر شد.به کناره پنجره رسید.شب از نیمه گذشته بود.مرد جوانی ساز در دست می نواخت و می خواند.آری خودش بود صاحب آن صدای آشنا!نمی دانست چگونه با آن پنجره بسته وارد اتاق شود.آنجا هیچ نبود جز آسمان و تاریکی!به خودش نگریست.کم کم داشت آتش مهیبی میشد .می توانست با گرمایش پنجره را بگشاید.شروع کرد و با همه نیرو گرمایش را به سمت مرد جوان فرستاد. اما او غرق در ساز و آواز بود.

                                        
- عرق از سر و صورتش جاری شده است چرا برنمی خیزد و پنجره را نمی گشاید.
کمی گذشت بلاخره پسرک برخواست کمی پنجره را گشود، و دوباره شروع به نواختن کرد.آه با چالاکی به داخل اتاق جهید. چیز غریبی بود همه اشعار دخترک آنجا نیز بر روی دیوارها خود نمایی می کردند.آه به مرد جوان نگریست با خود گفت:
- دخترک حق داشته عاشق باشد.
اما او نیامده بود قضاوت کند آمده بود انتقام بگیرد.باز هم با خود گفت:
-صبر می کنم تا آوازش تمام شود بعد به درون سینه اش می روم و قلبش را آنچنان می فشارم تا او نیز به معشوقش بپیوندد.
گوشه ای نشست و منتظر شد.ناگهان اشکهای مرد جوان او را خیره کرد. دلش به رحم آمد و دوباره گفت:
- عشقشان پاکتر از انتقام و انتقام گیری است من به یکی از این اشکها که چنین ظالمانه بر سیمای تار هجوم می برند می پیوندم و طوری بر آن می نشینم که جز صدای حزین دلتنگی صدای دیگر از آن برنخیزد و هر بار پسرک این سیمها را می نوازد یاد و خاطره عشقی نافرجام غم تنهایی را به گوش همگان برساند.
اشکی به رنگ خون از گوشه چشم غلطید. آه با آن یکی شد و بر ساز نشست.
اما زان پس، از آن ساز نه نوای دلتنگی برخواست و نه آوای عشق!
آن اشک آخرین قطره از خون یک قلب عاشق بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 3:2  توسط سارا  | 
 

به اعتقاد

       بعضی از کارشناسا

                                یه پسر خوب باید :     

                                                          

                    شما هم فک میکنین دخترا چه کارهایی نباید بکنن که خوب باشن ؟؟؟؟  

                                                                             نظرتونو حتما بگین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 22:2  توسط سعید  | 
 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود، نمازش شكسته بود 

بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بنويسيد پاك بود چشمان او
كه دائماً با اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:7  توسط فرشيد  | 
 

   بی تو طوفان زده دشت جنونم

 سیل افتاده به خونم

 تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

  بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 بی من از شهر سفر کردی و رفتی

  قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

    تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی

 نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذر کردی و رفتی

  چون در خانه ببستم گوییا زلزله آمد

 گوییا سقف خانه فروریخت برسرمن

 دگر از پای ننشستم بی تو پنداری سنگم دردم

بی تو خاکستر سردم خاموش نتپد دیگر درسینه من دل با شوق

 بی تو احساس من از زندگیم خاموش است

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد ازمرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی

 چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم

من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم....

 هما میر افشار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:40  توسط فیروزه  | 

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.


عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.


عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.


عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.


عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.


عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.


عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.


عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.


عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.


عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست

شما عشقو چی معنی می کنین ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 12:21  توسط مسعود  | 

شلوار هاي جين از كي اينقدر پر طرفدار شدند؟

                                                                                                 

بلو جين به عنوان يكي از مهمترين توليدات صنعت پوشاك امريكا در سال 1873 از سوي ژاكوب ديويس اختراع شد. اين دو مهاجر با استفاده از پارچه و لوب استراوس كتاني قيطان و نوعي پرچ فلزي مردمي ترين محصول پوشاك را ساختند . اولين لباسهاي جين ساخته شده لبس كار ناميده مي شدند . لغت جين در سال 1960 وقتي نسل جوان نام بلو جين را روي شلوارهاي مورد علاقه گذاشت رايج شد.

چرا پارچه جين آبي رنگ است ؟                                                               

در اواخر قرن 19قبل از ابداع رنگهاي مصنوعي از رنگهاي گياهي طبيعي براي رنگ كردن پارچه ها استفاده مي كردند . از انجا كه رنگ نيلي به دليل تيرگي دير كثيف مي شود و براي لباسهاي كار نيز انتخاب بهتري بود بهترين و پر طرفدار تين رنگ در ميان مرئم بود از آن زمان اين رنگ روي پارچه هاي جين باقي ماند .

قرن 18: استفاده از پارچه هاي كتاني

در قرن 18 با رونق گرفتن كشاورزي كارگران براي كار در مزرعه لباسهاي جين مي پوشيدند زيرا استحكام بيشتري داشت و به آساني از بين نمي رفت . براي محكمتر شدن نقاطي از شلوار كه زودتر دچار پارگي دوخت مي شد از نوعي پارچه استفاده مي شد

قرن 19: معادن طلا در كاليفرنيا

كارگران معادن طلاي كاليفرنيا به لباسهاي محكم و با دوام احتياج داشتند . براي اولين با در سال 1853 شخصي به نام استراوس توليد انبوه لباس كار با مشخصات فوق را شروع كرد.

سال 1930

گاوچران ها در اكثر فيلمهاي وسترن شلوار جين به پا داشتند . اين كار باعث رواج شلوارهاي جين در ظآن سالها در بين مردم شد .

سال 1940

در زمان جنگ دوم جهاني سربازان امريكايي شلوار جين مي پوشيدند .

سال 1950                                                                                              

شلوار جين با تبليغات تلوزيوني و فيلمها بين نسل جوان رايج شد . پوشيدن اي شلوار ها سمبل طغيانگري بين نسل جوان بود .

سالهاي 1960 تا 1970 : هيپي ها و جنگ سرد

مدل هاي مختلف شلوار جين به بازار آمد . جين گلدوزي شده و جين هاي رنگي در كشور هاي غير غربي جين به عنوان به عنوان سمبل فساذ غرب تبديل شد.

سال 1980 و پس از آن                                                                  

جين به لباس مد روز تبديل شد . طراحان معروف لباس شروع به طراحي مدلهاي مختلف جين با ماركهاي اختصاصي خود كردند . فروش جين دائما رو به افزايش بود .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:44  توسط سعید  | 
 

                                              

یادت هست از همان روزهای آغازین که وارد این دیار غربت شدم تنها مونس من تو شدی و من هر روز و هر ثانیه مهمان خانه تو می شدم.
یادت هست با کوله باری از دلتنگی و تنهایی چه بی ریا و صادقانه اشکهایم را به لحظه های دیدار تو بخشیدم.
یادت هست آن روز ظرفی پر از عشق را به من تعارف کردی و من چه حریصانه یکی  از آن عشقهای شیرین و آبدار را برداشتم ،آخر آنقدر در سراب دنیا دویده بودم که خسته و گرسنه روحم راهی دیدارت شده بود.
راستش را بخواهی این ملکوت آبی، این مهمان نوازی و این دست و دلبازیت و از همه مهمتر رازدار بودنت مرا پاگیر کرد.
می دانی از بس به من لطف کردی پر رو شده ام.و از بس وقت و بی وقت درب خانه تو را زدم و تمنایی داشتم خودم هم خجالت می کشم.
دیشب که دوباره مهمانت بودم و از تو خواسته ای داشتم  با خودم عهد بستم که این اخرین باری باشد که این درخت پاییزی از تو خواهشی دارد. ولی می دانم که نمی توانم، آخر اگر این خواسته ها نباشد با چه بهانه ای باز به سراغ محبوبم بروم.
اگر این مزاحم همیشگی بی مهری می دید شاید اینقدر دلبسته نمی شد ولی چه کنم الان عاشقم و حتی اگر طوفانی از مصیبتها را به من ببخشی باز هم نمی توانم از تو دل بکنم. خودت هم می دانی که مقصر خودت هستی که عشق را به من بخشیدی .ولی این را بدان تا اخرین لحظه ای که رو به جاری شدنم به خاطر همه لطفهایت سپاسگذارم.


سپاسگذاری شرمگین

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 2:24  توسط سارا  | 

 

الان چه حال عجیبی دارم دلم می خواد آسمونو بغل کنم و براش گریه کنم تا آسمون بفهمه درد من از اون بیشتره!

دلم می خواد اونقدر گریه کنم تا صدام دل اسمون و عرش رو به لرزه در بیاره دلم می خواد تا آخرین نفسم فریاد بزنم منم آدمم منم احساس دارم ولی چرا؟!

 

                                 

                                     

خیلی وقته دلم لک زده برای یک بارون شدید تا بباره و هر چی غم و غصه هست رو با خودش بشوره و ببره. دلم می خواد اولین نفری باشم که به قطره اشک آسمون خوش آمد بگم که حداقل دل خوش باشم که منم یک همدم دارم  یک کسی که به درد و دلم گوش کنه درد و دلی که دل سنگ به حالش خورد میشه یعنی تو این دنیای به این بزرگی یکی نیست که به درد من گوش کنه؟ یکی نیست که به من بگه آخه مگه دوست داشتن گناهه...؟

مگه دل ما آدما چقدر بزرگه که  هزار برابرش باید توش درد باشه غم باشه و غصه...؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 8:31  توسط سارا  | 

الهي

تنها خوشبختي واقعي هنگامي حا صل مي شود كه خود را وقف رسيدن به هدفي كنيم.

دوست داشتن بدان معناست كه خوشبختي خودمان را در خوشبختي ديگران بدانيم .

مردم در يك چيز با هم مشتركند همه با هم فرق مي كنند.

اگر مايليم پيام عشق را بشنويم بايستي خود نيز اين پيام را ارسال كنيم .

تا كنون هيچ كس حتي شا عران نيز نتوانسته اند بگويند ظرفيت دل تا چه اندازه است .

با زبان خوش و مهرباني مي توانيد خيلي را با مويي به دنبال خود بكشيد زندگي با عشق هرگز تيره نيست.

وقتي كسي با يك انگشت به سوي شخص ديگري اشاره مي كند بايد بداند سه انگشت ديگرش به سوي او اشاره دارد .

  سر بلند و پیروز باشید          

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 0:25  توسط سعید  | 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه
جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران
است

 

                                                                


باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي
دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:30  توسط سارا  | 

 
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را
 
كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من
 
است.
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

                            

                                                  

دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
 
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
 
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
 
 
نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:21  توسط سارا  | 

برام خیلی جالب بود که اولین سرود ملی رو بشنوم....

این سرود را لومر فرانسوی(موسیقی دان نظامی اعزامی به ایران در دوره قاجار) ساخته است.این سرود برای پیانو نوشته شده و یک بار موقع ورود مظفرالدین شاه قاجار در پاریس اجرا شد.

این اجرا اولین اجرای رسمی و با ارکستر بیژن مترقی(رهبر ارکستر) در دهم و یازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا شده است..امیدوارم لذت ببرین.

سرود ملی(32كيلو بايت, 1:28 دقيقه) 

سروى ملي(1.18 mb)

 

شعر

 

نام جاوید وطن

صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاویدان

وطن ای هستی من

شور و سر مستی من

جلوه کن در آسمان

                                         همچو مهر جاویدان                                         

بشنو سوز سخنم

که هم آواز تو منم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 5:14  توسط سارا  | 
واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن


رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.

و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.

در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى‏كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى‏دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد

اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.

 

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 12:7  توسط سارا  | 
استخراج پر استـعدادترين سلولهای بنيادی شمالی ترين نـقطه ی کالبُدم در ماه مبارک رمضان عملی

کم دشوار نيست!

اما جائيکه سخن از نام ملکوتی اينترنت و کوچک فرزند‌ِ باوفايش وبلاگ به ميان آيد٬ گرسنگی و عطش

چه نقشی می توانند در ربودن قلم از سرانگشتان توانايم ايفا کنند؟!

قلمی که کنون با زنده نگه داشتن نام وبلاگ و پسوندی چون بلاگفا ٬ پررنـگ تر از هميشه به استقبال

ورقه های سفيد و پر از خالی دفتر تهی از سَکَنه ام می شتابد ....

مقصودی نباشد جز عرض ادب و درودی عظيم به عظمت شما خوبان تا باشيمو باشيد و با هم بودن را

به از گذشته تجربه کنيم ....

شـب و روزتــــان بـــخير

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 13:16  توسط فرشيد  |